شماره تلفن تماس با ما

051-34227301

 

My title

یک چیزی آنجا گم شده است

یک چیزی آنجا گم شده است

پای حرف های احمد نجفی, بازیگر, از تجربه ۱۷ ساله زندگی اش در ینگه دنیا

۱۷ سال تجربه زندگی در آمریکا برای کسی که هم دلش ایران بوده و هم از هر فرصتی و با هر بهانه‌ای خودش را به ایران می‌رسانده، نشان می‌دهد ایرانی‌بودن به این راحتی‌ها از یادرفتنی نیست و حتی تکنولوژی و راحتی‌های آمریکا هم نمی‌تواند کسی مثل احمد نجفی را فریفته خود کند و او را در آن سرزمین که زمانی «رویای آمریکا» بودنش ذهن خیلی‌ها را مشغول کرده بود، مقیم همیشگی کند.

شما چه سالی و با چه هدفی به آمریکا رفتید؟

سال ۱۹۷۵ به کالیفرنیا رفتم. حدود ده سال برای تحصیل در آنجا بودم. زمان حمله عراق به ایران به کشور برگشتم و بعد مجدد برای هفت سال به آمریکا رفتم.

از آمریکا برایمان بگویید. چون هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب به این کشور سفر کرده‌اید. احتمالا مقایسه‌های خوبی در ذهنتان دارید.

من ترجیح می‌دهم از جنبه‌های تمدنی صحبت کنم و فعلا مسائل فرهنگی را کنار بگذارم. آن زمان که من به آمریکا رفتم مقایسه جنبه‌های مختلف در ایران و کالیفرنیا مثل: تلفن، بیمارستان، سازمان‌های مورد مراجعه، نحوه پیدا کردن کار و... برایم بسیار جالب بود. من قبل از انقلاب به آمریکا رفتم و با بسیاری از مسائلی که در ایران در اصل مصائب بود و نه مسائل در آمریکا به گونه‌ای کاملا حل شده و آسان مواجه شدم. مجموعه اینها مرا شگفت‌زده می‌کرد. دیگر دوستان ایرانی‌ام نیز از دیدن چنین راحتی‌هایی مثل من متعجب شده بودند. البته بعضی از دوستانم هنوز هم در همان تعجب قدیمی خود باقی مانده‌اند و هنوز هم می‌گویند: آمریکا برایمان جذاب‌تر و زندگی در آن ساده‌تر و بی‌دغدغه‌تر است.

می‌شود یک مثال ملموس از تفاوت زندگی ساده در آنجا و سخت در اینجا را از نگاه افرادی که هنوز آمریکا برایشان جذاب است، بگویید؟

من طی‌ ۱۷ سال اقامت در آمریکا در ایالت‌های مختلفی زندگی کردم، خانه‌های زیادی عوض کردم، برای تحصیل حتی در دانشگاه هم کار می‌کردم، جالب است که حتی یک بار هم یک برگه کپی از مدارکم را ارائه نکردم. در حالی که من در نظر آنان یک خارجی بودم. من روز اول که پاسپورتم را ارائه دادم و کارت شناسایی گرفتم، دیگر هیچ موقع کسی از من پاسپورتم و حتی کپی آن را نخواست، حتی برای ازدواج. چنین رفتارهایی در نوع تفکر ما تاثیر می‌گذارد.

چنین راحتی‌هایی آرزوی برخی افرادی است که دچار بازی‌های اداری شده‌اند. چه اتفاقی افتاد که حتی راحتی‌هایی از این دست موجب ماندگاری شما در آمریکا نشد؟

اگرچه بهترین حالت بعضی از چیزها را در بعضی کشورهای اروپایی یا حتی آمریکا می‌شود پیدا کرد، ولی راستش جای یک چیزی در چنین کشورهایی خالی است. یک چیزی آنجا گم شده است. من سرگذشت پروفسور نجابت را از تلویزیون می‌دیدم. او هم می‌گفت: «من باز هم دلم می‌خواهد به ایران برگردم و به مردمم کمک کنم.» می‌دانید پروفسور نجابت بسیار موفق است، بسیار باتجربه است، ولی او خانه و زندگی در ایران ‌ندارد.

من بارها شنیده‌ام دلتنگی برای زندگی در ایران در اولویت‌های آخر بعضی از مهاجران قرار می‌گیرد. شاید نگاه آنها متفاوت از شماست. شاید شما دلبستگی خاصی به ایران دارید ...

باور کنید آنها هم دروغ می‌گویند. گاهی دوستان، من یا دیگران را تشویق به رفتن می‌کنند. وقتی در خلوت با آنها حرف می‌زنم، می‌گویم: فلان امکان را در آنجا داری؟ می‌گوید: نه. می‌گویم: فلان چیز را داری؟ می‌گوید: نه. می‌گویم: تنهایی؟ می‌گوید: آره. بالاخره تنها که هستم و این تنهایی هم سخت است. من تعجب می‌کنم. همیشه به این دوستانم می‌گویم: پس چرا با وجود سختی تنهایی و دوری از کشور باز هم دیگران را به اقامت همیشگی در این کشورها تشویق می‌کنید؟ فقط به خاطر این‌که مسکن یا ماشین ‌خیلی راحت و بدون دردسرهای ما به دست می‌آورید؟ باور کنید کسانی که آنجا هستند و ادعا می‌کنند زندگی برایشان ‌راحت‌تر است، واقعا دلشان می‌خواهد برگردند. به همین دلیل است که دائم از ایران و اوضاعش می‌پرسند. من صدها دروغگو ‌ دیده‌ام که هنوز هم ته دلشان اپرای ایران و حسرت ندیدن ایران نواخته می‌شود.

شما با چنین نگاه و باوری، ‌وقتی که دیگر طاقت دوری ایران را نداشتید، چه کار می‌کردید؟

من جزو نوادر هستم. چون من هر سه یا چهار ماه یکبار با هر بهانه‌ای خودم را به ایران می‌کشاندم. مثلا به بهانه آخ، دلم درد می‌کند، آخ خواب بد دیدم، آخ دلم برای مادرم تنگ شده... من به دلیل همین رفت و آمدهای زیاد، غربت را آن طور که باید نچشیدم. البته بعد از جنگ مجبور شدم حدود یک سال و نیم به ایران نیایم. در آن زمان آدم بسیار بداخلاق و بدروحیه و بهانه‌جو شده بودم، آن جنبه‌های تکنولوژی و تمدن آمریکا دیگر به چشمم نمی‌آمد. دیگر برایم مهم نبود کسی به کسی بی‌اعتنایی نمی‌کند، همه پشت چراغ قرمز می‌ایستند و ...

با این همه دلتنگی برای ایران، پس احتمالا در آشپزی ایرانی هم مهارت پیدا کرده‌اید؟

من کم غذا درست می‌کردم. آنجا چند دوست خیلی خوب همدانی داشتم. چون خودم اهل جنوب هستم، بیشتر هم دوست دارم با کسانی دمخور باشم که ته‌لهجه‌ای دارند. ما تقریبا این ۱۷ سال را کنار هم گذراندیم، زیرا خانه‌هایمان هم نزدیک هم بود و من دائم خانه این دوستانم غذا می‌خوردم. هرچند چنین کاری اصلا در نگاه آمریکایی‌ها معنایی ندارد و برایشان قابل درک نیست. من بهترین آبگوشتی که در زندگی‌ام خورده‌ام، دستپخت همان دوست همدانی‌ام به نام منوچهر معتمدی بود. این هم یکی دیگر از شانس‌های من برای تنهایی کمتر در غربت بود. شب عید برایم سبزی‌پلو با ماهی درست می‌کردند. من هم برایشان قرآن می‌خواندم... با همه این صمیمیت‌ها باز هم دلتنگ می‌شدم.

 

منبع: aftabir

دسته ها: سفرنامه‌ها

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.